|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
چه چیزی نکبت زندگی را جبران میکند جز رویا؟
همونطور که در جریان قرار گرفتید. حالم خیلی خیلی نسبت به سال پیش بهتره. حتی نسبت به فصل گذشته. این اولین سالیه که مشکلات درونی و بیرونیم انقدر کم شدن. شاید هم من پوستم کلفت شده!
خیلی خیلی برای پاییز امسال ذوق دارم. فکر میکنم قراره نسبت به هر پاییز دیگهای توی زندگیم، بهتر و زیبا تر باشه.
دلم میخواد پاییز امسال کلی کار کنم. تلاش کنم. درس بخونم. یاد بگیرم. هدفمند و موثر واقع بشم.
هرسال برنامهم برای فصل موردعلاقهم همین بوده؛ اما امسال به شکل هیجان انگیزی، به این پلن امیدوارم. خیلی خیلی امیدوار.
به تاریخ فروردین سال نود و هشت نوشتم که دوچرخه می خوام. یکی از رویاهام بود.
الان بعد از سه سال، همین چند هفته پیش، با پول خودم یه قرمزشو خریدم.
به تاریخ خرداد نود و هفت نوشتم که دلم می خواد اقیانوس رو ببینم.
امسال عید، بعد از چهارسال بهش رسیدم. اقیانوس رو دیدم و کلی باهاش حرف زدم.
امروز استادم بهم گفت لهجهت مثل تهرانیها شده.
لهجه انگلیسیم!!!
نزدیک یکسال داره میشه که دیگه زبان نخوندم. کلاسام که تموم شد و به اون صورت هم self-study نداشتم.
درنتیجه امروز طبق حدسی که خودم زده بودم، چنین کامنتی دریافت کردم اونم از کسی که هر چی بگه برام حکم آیه قرآن داره.
خلاصه الان خیلی استرس و اعصاب خردی دارم. همش دارم خودمو سرزنش میکنم که به اینجا رسیدم. اونم منی که همین استاد برای لهجهی امریکنم ایستاده دست میزد.
دلم میخواد خودمو خفه کنم! ولی خفه کردن راه حل نیست، باید یه غلطی بکنم!
خب نیومده بذارید آدرس جاهای دیگهمو بدم.
سو استفاده چی هم خودتونین.
تلگرامم یه کانال جیگر دارم : daylylight 
الان انقدر متفاوت شدم که دلم نمیخواد پست های یکسال پیشم رو بخونید.
شاید هم فکر میکنیم که متفاوت شدیم. شاید هیچوقت هیچ تفاوتی با اونی که سال ۹۶ این وبلاگ رو زد ندارم. شاید هنوز همونم. شاید تغییر یه توهمه.
بهرحال همینطور که پست هام رو اسکرول میکنم حس میکنم بیشتر از ناراحتیام مینوشتم. شاید چون ناراحتیام بولد تر بودن اون روز ها.
ولی شاید دیگه هیچوقت نتونم اینجا بنویسم.
بنظرم کار نرمالی نیست دیگه. مثل اینه که هنوزم یک نفر توی فیسبوک فعالیت کنه!
دردناکه اما بلاگفا منسوخ شده. کسی اینجا نیست.
تمام فاکتورهای منطقی ننوشتن در اینجا رو کنار بذاریم؛ فکر میکنم دیگه از لحاظ روانی قادر به نوشتن توی وبلاگهای این چنینی نیستم. از طرفی وقتی میبینم همینطور با یه پایان باز، رهاش کردم، احساس خوبی ندارم.
وقتی میخوام پاکش کنم میبینم اینها سند سالهایی از زندگیم هستن. سالهایی که برام مهم بودن. دردناک بودن. خیلی خیلی دردناک. خیلی حالم بد بوده. اما در عین حال این سالها و این نوشته ها بودن که "منِ" اکنون رو ساختن.
قادر به مرور نوشته هام نیستن. زخم ها رو باز میکنن، اما حس می کنم باید بمونن. شاید برای روزی، شاید برای روزی که یک کتاب نوشتم، شاید برای روزی که مردم.
نمیدونم کی نوشتن رو رها کردم.
اومدم که وبلاگمو پاک کنم. کامنتای قشنگتونو دیدم.
اون قضیه که گفتم کنسله!