|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
نشستم توی حیاط کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید رو میخونم.
گلدونام رو به حیاط منتقل کردم. البته فقط اونایی که زیر آفتاب نمیسوزن.
مامان از دیروز یه موکت و کناره و پشتی کنار گلدونام پهن کرده.
چای دم کردم با خرما. از امروز خیلی دارم دقت میکنم مواد غذایی نخورم که باعث بشه جوش بزنم. میخوام هفته ای دو سه بار هم ماسک بذارم. خیلی خودمو ول کردم.
بگذریم... یه زنبور خیلی خیلی کوچولو اومد دور و بر آلوئه ورام میچرخید. نگاهش میکردم. سر هر شاخه اش میرفت و با دقت بهش نگاه میکرد یا بو میکرد. (نمیدونم چی کار میکرد!)
آخرم دید اینجا شکوفه و گرده گل گیرش نمیاد ، رفت.
همینطور که از این شاخه به اون شاخه میرفت بهش گفتم کوچولوی مامان اینا گرده ندارن برای عسلات... اما مثل این که خودش باید مطمئن میشد!
داشتم وسایل اضافی رو توی انباری جا میکردم. خواستم سطلهای رنگ خالی رو بالای وسایل دیگه بذارم که یهو سر خوردن و به شکل زیبایی روی دهنم فرود اومدن.
چند قطره اشک که بخاطر درد نبود ریختم. خون نیومد اما به قدری دلم پر بود و عصبانی بودم که قابلمه رو برداشتم و پرت کردم. بعدش هم سطل ها... خواستم داد بزنم اما فقط دستامو مشت کردم و سرمو توی تشت های چیده شده فرو کردم.
دوتا مشکل وجود داره:
۱. قابلمه پاره شده نمیدونم چطور صحنه سازی کنم که حادثه عمدی تلقی نشه.
۲. دارم از خودم میترسم. خیلی میترسم.
لباس های زمستونی رو جمع کردم و کمدم رو با لباس های تابستونهم پر کردم.
کمد رو به سه بخش تقسیم کردم.
۱. لباس های بیرونی ( مانتو و هودی و... )
۲. لباس های خونه ( بولیز و تیشرت و...)
۳. لباس هایی که فقط میتونم توی اتاقم بپوشم و بودنش توی دو دستهی قبلی جرم و گناهه. (تاپ و شلوارک و لباسی که یقه اش چفت نیست یا تنگه یا کوتاه و...)
همینقدر زیبا.
جاتون خالی نباشه، کلی دلم به حال خودمون سوخت. همینقدر محدود...
یکی از چیزایی که همیشه توی زندگی دنبالش بودم، این بوده که خوب به نظر برسم مخصوصا وقتی خوشحالم و می خندم. اگر دندونای نامرتبی داشتم حتما ارتودنسی می کردم اما مشکلم همیشه فقط زرد بودنشون بود. حتی یه مدت سعی میکردم وقتی می خندم دندونام دیده نشه، اما کسایی که منو دیدن میدونن که خندیدن بدون نمایش دندونام برام غیر ممکنه! پیش دندان پزشک هم که رفتم گفت دندونات ایرادی نداره و بخاطر چای خوردناته.
توی اینستاگرام یکی گفت؛ اگر دندونامون زرده، بخاطر اینه که ما عاشق چای/قهوه هستیم و ربطی به زیباییمون نداره. قرار نیست بخاطر سفید موندن دندونامون و رسیدن به معیار های زیبایی جهانی، خودمون رو از لذت خوردن نوشیدنی های مورد علاقه مون محروم کنیم.
نمی دونید چه حس خوبی دارم وقتی می خندم و یاد دندون های زردم میوفتم.
اگر آدم هایی این چنین، زیاد بودن یا حداقل به میزان مساوی با آدمای منفی نگر بودن، حال دلمون خیلی بهتر بود، دغدغه هامون خیلی کمتر. یکی زردی دندون هارو عیب و زشتی می دونه، یک نفر دیگه اونارو نشان علاقه زیادمون به چای و قهوه می دونه.
من معتقدم زن و مرد نباید سد راه همدیگه بشن. باید وقتی مسیر رشد برای یکی مهیا میشه، با وجود سختی ها همراهی کنیم و در مسیر رشد، مشوق باشیم.
اما توی قانون اساسی کشور ما، مرد رو تبدیل به یک گزینه ی عدم دستیابی موفقیت برای زن کردن. این همه اختیاراتی که از زن سلب شده و به مرد تعلق گرفته، به قدری عجیب و غیر منطقیه که آدم نمیدونه از کجا باید شروع به اعتراض کنه!
خیلی از زنان، این سلب اختیار رو پذیرفتن و فکر میکنن مثل داشتن تخمدان، جزئی از هویت و وجودشونه که اختیار و حق بسیار کمتری نسبت به مرد داشته باشن. عده ای هم (مثل من) در تلاشن حداقل در همون محیط کوچیک زندگیشون، حق و حقوقی به اندازه یک انسان (مرد) داشته باشن!
تمام این هارو گفتم تا مقدمه ای بشه، برای گفتن داستان کوتاه دل شکستنم.
چند ماه پیش همسرم عازم سفر کاری بود. نمیتونست منو همراه خودش ببره. من آدم غرغرویی ام. بخاطر دلتنگی و دوری غر میزدم اما از طرفی خوشحال بودم که موقعیت رشد و ترقی براش به وجود اومده و بهش دلگرمی میدادم و تشویقش میکردم که ادامه بده.
تا به امروز هر جایی که برای مصاحبه کاری رفتم؛ از من برگه رضایت شوهر خواستن. مشکلی برای تهیه اش نبود. مشکل درخواست کردنش بود و من تماما سعی میکردم به روی خودم نیارم که داره بهم توهین میشه.
اتفاقی که این بار افتاد، این بود که هیچ اتفاقی نیوفتاد. هیچکس از من امضای رضایت نخواست. مدیر همسرم بهم زنگ نزد تا مطمئن بشه من از این سفر رضایت قلبی دارم یا نه. تمام اهمیتی که همسرم برای مدیران من داشت، من نداشتم. هیچکس یادش نبود من هستم! اگر اون همسره، منم همسرم. هیچکس از من اجازه نگرفت!
مشکل این نیست که من اجازه نمیدادم. یا دفعه های پیش همسرم اجازه نمیداد. افشین، مرد روشنفکریه، وقتی باهاش صحبت میکنم و از رنجی که به سبب زن بودن دارم بهش میگم، خیلی تلاش میکنه تا درکم کنه. تا حد قابل قبولی هم درک میکنه.
به من برخورد! بهم توهین شد! احساس کردم وجود ندارم، یا حداقل اندازه که افشین بعنوان یک شریک زندگی، توی جامعه اهمیت داره، من ندارم. حقیقتا اینطور به نظر میرسه که من نیستم.
"زنی که عقد دائم شده ، حرام است بدون اجازه شوهر از خانه بیرون برود."
وقتی این جمله پایه و اساس ازدواج توی اسلامه، من از اجازه گرفتن های دیگه ناراحتم! یا من خیلی تباهم یا اینا!