|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
من معتقدم زن و مرد نباید سد راه همدیگه بشن. باید وقتی مسیر رشد برای یکی مهیا میشه، با وجود سختی ها همراهی کنیم و در مسیر رشد، مشوق باشیم.
اما توی قانون اساسی کشور ما، مرد رو تبدیل به یک گزینه ی عدم دستیابی موفقیت برای زن کردن. این همه اختیاراتی که از زن سلب شده و به مرد تعلق گرفته، به قدری عجیب و غیر منطقیه که آدم نمیدونه از کجا باید شروع به اعتراض کنه!
خیلی از زنان، این سلب اختیار رو پذیرفتن و فکر میکنن مثل داشتن تخمدان، جزئی از هویت و وجودشونه که اختیار و حق بسیار کمتری نسبت به مرد داشته باشن. عده ای هم (مثل من) در تلاشن حداقل در همون محیط کوچیک زندگیشون، حق و حقوقی به اندازه یک انسان (مرد) داشته باشن!
تمام این هارو گفتم تا مقدمه ای بشه، برای گفتن داستان کوتاه دل شکستنم.
چند ماه پیش همسرم عازم سفر کاری بود. نمیتونست منو همراه خودش ببره. من آدم غرغرویی ام. بخاطر دلتنگی و دوری غر میزدم اما از طرفی خوشحال بودم که موقعیت رشد و ترقی براش به وجود اومده و بهش دلگرمی میدادم و تشویقش میکردم که ادامه بده.
تا به امروز هر جایی که برای مصاحبه کاری رفتم؛ از من برگه رضایت شوهر خواستن. مشکلی برای تهیه اش نبود. مشکل درخواست کردنش بود و من تماما سعی میکردم به روی خودم نیارم که داره بهم توهین میشه.
اتفاقی که این بار افتاد، این بود که هیچ اتفاقی نیوفتاد. هیچکس از من امضای رضایت نخواست. مدیر همسرم بهم زنگ نزد تا مطمئن بشه من از این سفر رضایت قلبی دارم یا نه. تمام اهمیتی که همسرم برای مدیران من داشت، من نداشتم. هیچکس یادش نبود من هستم! اگر اون همسره، منم همسرم. هیچکس از من اجازه نگرفت!
مشکل این نیست که من اجازه نمیدادم. یا دفعه های پیش همسرم اجازه نمیداد. افشین، مرد روشنفکریه، وقتی باهاش صحبت میکنم و از رنجی که به سبب زن بودن دارم بهش میگم، خیلی تلاش میکنه تا درکم کنه. تا حد قابل قبولی هم درک میکنه.
به من برخورد! بهم توهین شد! احساس کردم وجود ندارم، یا حداقل اندازه که افشین بعنوان یک شریک زندگی، توی جامعه اهمیت داره، من ندارم. حقیقتا اینطور به نظر میرسه که من نیستم.
"زنی که عقد دائم شده ، حرام است بدون اجازه شوهر از خانه بیرون برود."
وقتی این جمله پایه و اساس ازدواج توی اسلامه، من از اجازه گرفتن های دیگه ناراحتم! یا من خیلی تباهم یا اینا!