چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
تا کی این همه تظاهر؟

حنا بس کن!

+ تاريخ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ساعت 21:3 نويسنده حنـانـه |
تصورشو بکن؛

توی هوای دبش زمستونی کلاس آمار کنسل شه، با بچه ها بری توی تریا و چای و کلوچه زنجبیلی بخوری.

صدای جیغ ها و خنده هاتونم همه رو دیوونه کنه.

اسمشو سرمستی بذارم؟

+ تاريخ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ساعت 20:43 نويسنده حنـانـه |
از شدت غلظت شکلات در رگ هایم، اُور دُوز خواهم کرد :/

+ تاريخ شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ساعت 22:17 نويسنده حنـانـه |
کاش مردم در روز عشق (بنا بر هر تاریخ و روایتی) به جای خرس و باکس های گل، کتاب ملت عشق رو ب هم هدیه میدادن. یا یه کتاب دیگه که بهشون عاشقی رو یاد بده.

واقعا خیلی بهش نیاز دارن، حداقل بیشتر از اون کادوهای قرمز!


برچسب‌ها: روز عشق
+ تاريخ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۹۷ساعت 20:27 نويسنده حنـانـه |
دارم قلوپ قلوپ برای این حجمِ حال خوب اشک می‌ریزم.

+ تاريخ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷ساعت 21:48 نويسنده حنـانـه |
بوی نرگس توی اتاق پیچیده، در رو بستم که فرار نکنه.

امروز یک خانم کوچولوی ناز رو هدیه گرفتم، به قدری این عروسک به دلم نشسته که دارم به خدا التماس می‌کنم لطفا بهش جون بده تا باهام زندگی کنه.

چند دقیقه بعد از دیدنش بهم گفت که اسمشو چی بذارم.

اسمش لی لیِ ^ ^

تصور کن؛ صبح بیدار شم و ببینم لی لیِ نیم وجبی بالای سرم نشسته و نگاهم می‌کنه.

کهکشان قشنگ، لطفا امشب یه ستاره دنباله دار رو از آسمان زمین عبور بده. یکی اینجا یک آرزوی غیر ممکن داره.

+ تاريخ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷ساعت 21:46 نويسنده حنـانـه |
کاش زودتر پاییز شه، دلم برای پیکسل های پاییزیم و برگ جمع کردن تنگ شده.

خدایا لطفا اجازه بده یک پاییز دیگه هم زنده بمونم. 🍁🍃

+ تاريخ چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ساعت 22:12 نويسنده حنـانـه |
"عملی کردن اهداف :)

انجامشون بده :) از یک جا لم دادن خیلی بهتره. هیجان انگیز هم هست!

زندگی کوتاهه و تو زود میری اون دنیا! پس حداقل ازش لذت ببر.

مگر نمی‌گی دوست نداری بمیری؟ خب برای نمردنت یک دلیل قانع کننده بیار :) برو! "

این متن توی دفترچه ی قدیمی پیدا کردم، یادم نمیاد کی بوده، ولی یادمه یه حنای قهرمان برای یک حنای حال ندار و تنبل نوشته اش.

+ تاريخ دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ساعت 18:59 نويسنده حنـانـه |
روزهایی که خونه ام، حسرت انجام یک کار هست که همیشه روانم رو آزار میده.

این که چرا وقتی فهمیدم مامانم این بوزینه رو حامله است، توی شکمش شیرجه نزدم تا سقط شه؟!

اگر سگ میاوردیم مسلما توی تربیتش موفق تر از این یکی می‌بودیم :)

+ تاريخ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷ساعت 18:20 نويسنده حنـانـه |
دیشب لیست آرزوها نوشتم.

حقیقتا نمی‌دونم الان باید چیکارشون کنم؛ موقع نوشتن فقط درگیر حس خوبی که نصیبم می‌شد بودم!

لیست بعدی چی باشه؟


برچسب‌ها: لیست آرزوها
+ تاريخ شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۷ساعت 20:47 نويسنده حنـانـه |
اصلا بهش پر و بال نمی‌دم؛ ولی وقتی بهش فکر می‌کنم، می‌فهمم که چقدر قلبم شکسته!

شاید من خیلی نازک-نارنجی‌ام. بهرحال وقتی بهش دقیق می‌شم، می‌بینم که بالاخره یک چیزی از همه به دل گرفته‌ام؛ حتی یک کلمه یا یک نگاه!

قسمت بد ماجرا اینجاست که هیچوقت نتونستم کسی رو توی زندگیم ببخشم؛ حتی وقتی گفتم بخشیدم! [نشانه ضعف روحم نیست پس چیه؟]

قسمت بدتر ماجرا اینجاست که هیچوقت به طول کامل آدم‌هایی که بهم زخم زدند رو از زندگیم پاک نکردم، یعنی نتونستم. هرروز که می‌بینمشون اون زخم‌ها دوباره باز می‌شن؛ حتی اگر لبخند بزنم!

وای به وقتی که اون آدم‌ها یک زخم دیگه هم روی زخم قبلی جا بذارند!

[اگر هانا بیکر به جای من بود تا الان دستاش که هیچ، کل بدنش رو با تیغ زده بود و خودکشی کرده بود!]

+ تاريخ شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۷ساعت 20:10 نويسنده حنـانـه |
شاید سعیم رو بکنم و از این به بعد گزارش چالش رو کوتاه و مختصر تر بنویسم!

آخه کل حرف های روزمره در قالب چالش جای گرفته و وب اساساً تبدیل به چالش گاه شده.

دلم برای نوشتن خارج از چارچوب چالش تنگ شده.

+ تاريخ شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۷ساعت 17:37 نويسنده حنـانـه |
خداوکیلی جمعه ها از من دلیل خوشحالی نخواید :|

[۱۹:۲۰]

به جهت انجام چالش، به حرف دلم گوش دادم و هوس شیرینیش رو ارضا کردم :) به بابام زنگ زدم و توافق شد که برام دونات بیاره ^ ^

الان شیرینی زیادش داره دلمو می‌زنه، دلم تا عمر داشته باشه دیگه شیرینی جات نمی‌خواد! [۲۰:۰۷]


برچسب‌ها: صد روز خوشحالی
+ تاريخ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۹۷ساعت 19:19 نويسنده حنـانـه |
بهترین استاد مبانی الکترونیک نصیبم شده ^ ^

پیتزاخونه بهترین پیتزاهای شهر رو داره ^ ^

و قراره با این واقعیت که پنجشنبه هام کلاس دارم کنار بیام. به جهت کنار اومدن روز اول با نون پنیر سبزی خفن توی ماشین شروع شده...

شاید باورت نشه ولی نون پنیر سبزی دلیل شادی امروزمه !


برچسب‌ها: صد روز خوشحالی
+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷ساعت 19:17 نويسنده حنـانـه |
من گذشته ی سخت و اشتباهی داشتم. فقط هم یک اتفاق نبود، یک سال و یک ماه نبود. من کل نوجوانیم رو حروم کردم و از این بابت به خودم بدهکارم.

برای اینه که این وبلاگ رو زدم و هدفم این بوده اون روزها رو برای روح و وجود خودم جبران کنم. یه جورایی از خودم خجالت می‌کشم!

روزهایی که این گذشته اذیتم می‌کنه آرزو می‌کنم کاش می‌تونستم به گذشته برگردم و همشون رو پاک کنم. همیشه می‌گم اون حنایی که در اون برهه زمان زندگی کرده من نبودم! یک حنای اشتباهی بوده و من تازه دو ساله که متولد شده ام.

اما الان فکر می‌کنم اون حنا من بودم؛ و اگر اون حنا در اون برهه از زمان متولد نمی‌شد و زندگی نمی‌کرد، الان من وجود نداشتم. اگر اشتباهات نوجوانیم رو نمی‌کردم، اگر الان برمی‌گشتم و همشون رو پاک می‌کردم، می‌شدم یک دختر خام و ساده که هیچ درکی از مسائل دنیا نداره و باید اون راهِ پر از سختی و دردسر رو در سن بیست سالگی شروع می‌کردم.

اگر حنای امروز قدرتمند ، با تجربه و با اراده است، تمامش مدیون اون حنای زخمی ایه که از جنگ نوجوانی برگشته :)

الان به اون حنای جنگجو هم بدهکارم، بخاطر زخم‌هاش و تلفاتی که داده بود خیلی بهش سخت گرفتم، خیلی سرزنش و تحقیرش کردم و خیلی به انزوا فرستادمش.

در این لحظه دوست دارم حنای زخمی وجودمو بغل کنم و بهش دلداری بدم، بهش می‌گم دوستش دارم و هیچی ازش به دل ندارم، بهش می‌گم تا آخر عمر پشتشم حتی با وجود کارهای وحشتناکی که کرده باز هم جزوی از منه و همیشه هم با من می‌مونه، بهش افتخار می‌کنم که زنده است.


برچسب‌ها: گذشته
+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷ساعت 12:9 نويسنده حنـانـه |