|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
حنا بس کن!
توی هوای دبش زمستونی کلاس آمار کنسل شه، با بچه ها بری توی تریا و چای و کلوچه زنجبیلی بخوری.
صدای جیغ ها و خنده هاتونم همه رو دیوونه کنه.
اسمشو سرمستی بذارم؟
واقعا خیلی بهش نیاز دارن، حداقل بیشتر از اون کادوهای قرمز!
امروز یک خانم کوچولوی ناز رو هدیه گرفتم، به قدری این عروسک به دلم نشسته که دارم به خدا التماس میکنم لطفا بهش جون بده تا باهام زندگی کنه.
چند دقیقه بعد از دیدنش بهم گفت که اسمشو چی بذارم.
اسمش لی لیِ ^ ^
تصور کن؛ صبح بیدار شم و ببینم لی لیِ نیم وجبی بالای سرم نشسته و نگاهم میکنه.
کهکشان قشنگ، لطفا امشب یه ستاره دنباله دار رو از آسمان زمین عبور بده. یکی اینجا یک آرزوی غیر ممکن داره.
خدایا لطفا اجازه بده یک پاییز دیگه هم زنده بمونم. 🍁🍃
انجامشون بده :) از یک جا لم دادن خیلی بهتره. هیجان انگیز هم هست!
زندگی کوتاهه و تو زود میری اون دنیا! پس حداقل ازش لذت ببر.
مگر نمیگی دوست نداری بمیری؟ خب برای نمردنت یک دلیل قانع کننده بیار :) برو! "
این متن توی دفترچه ی قدیمی پیدا کردم، یادم نمیاد کی بوده، ولی یادمه یه حنای قهرمان برای یک حنای حال ندار و تنبل نوشته اش.![]()
این که چرا وقتی فهمیدم مامانم این بوزینه رو حامله است، توی شکمش شیرجه نزدم تا سقط شه؟!
اگر سگ میاوردیم مسلما توی تربیتش موفق تر از این یکی میبودیم :)
حقیقتا نمیدونم الان باید چیکارشون کنم؛ موقع نوشتن فقط درگیر حس خوبی که نصیبم میشد بودم!
لیست بعدی چی باشه؟
شاید من خیلی نازک-نارنجیام. بهرحال وقتی بهش دقیق میشم، میبینم که بالاخره یک چیزی از همه به دل گرفتهام؛ حتی یک کلمه یا یک نگاه!
قسمت بد ماجرا اینجاست که هیچوقت نتونستم کسی رو توی زندگیم ببخشم؛ حتی وقتی گفتم بخشیدم! [نشانه ضعف روحم نیست پس چیه؟]
قسمت بدتر ماجرا اینجاست که هیچوقت به طول کامل آدمهایی که بهم زخم زدند رو از زندگیم پاک نکردم، یعنی نتونستم. هرروز که میبینمشون اون زخمها دوباره باز میشن؛ حتی اگر لبخند بزنم!
وای به وقتی که اون آدمها یک زخم دیگه هم روی زخم قبلی جا بذارند!
[اگر هانا بیکر به جای من بود تا الان دستاش که هیچ، کل بدنش رو با تیغ زده بود و خودکشی کرده بود!
]
آخه کل حرف های روزمره در قالب چالش جای گرفته و وب اساساً تبدیل به چالش گاه شده.
دلم برای نوشتن خارج از چارچوب چالش تنگ شده.
[۱۹:۲۰]
به جهت انجام چالش، به حرف دلم گوش دادم و هوس شیرینیش رو ارضا کردم :) به بابام زنگ زدم و توافق شد که برام دونات بیاره ^ ^
الان شیرینی زیادش داره دلمو میزنه، دلم تا عمر داشته باشه دیگه شیرینی جات نمیخواد! [۲۰:۰۷]
پیتزاخونه بهترین پیتزاهای شهر رو داره ^ ^
و قراره با این واقعیت که پنجشنبه هام کلاس دارم کنار بیام. به جهت کنار اومدن روز اول با نون پنیر سبزی خفن توی ماشین شروع شده...
شاید باورت نشه ولی نون پنیر سبزی دلیل شادی امروزمه !
برای اینه که این وبلاگ رو زدم و هدفم این بوده اون روزها رو برای روح و وجود خودم جبران کنم. یه جورایی از خودم خجالت میکشم!
روزهایی که این گذشته اذیتم میکنه آرزو میکنم کاش میتونستم به گذشته برگردم و همشون رو پاک کنم. همیشه میگم اون حنایی که در اون برهه زمان زندگی کرده من نبودم! یک حنای اشتباهی بوده و من تازه دو ساله که متولد شده ام.
اما الان فکر میکنم اون حنا من بودم؛ و اگر اون حنا در اون برهه از زمان متولد نمیشد و زندگی نمیکرد، الان من وجود نداشتم. اگر اشتباهات نوجوانیم رو نمیکردم، اگر الان برمیگشتم و همشون رو پاک میکردم، میشدم یک دختر خام و ساده که هیچ درکی از مسائل دنیا نداره و باید اون راهِ پر از سختی و دردسر رو در سن بیست سالگی شروع میکردم.
اگر حنای امروز قدرتمند ، با تجربه و با اراده است، تمامش مدیون اون حنای زخمی ایه که از جنگ نوجوانی برگشته :)
الان به اون حنای جنگجو هم بدهکارم، بخاطر زخمهاش و تلفاتی که داده بود خیلی بهش سخت گرفتم، خیلی سرزنش و تحقیرش کردم و خیلی به انزوا فرستادمش.
در این لحظه دوست دارم حنای زخمی وجودمو بغل کنم و بهش دلداری بدم، بهش میگم دوستش دارم و هیچی ازش به دل ندارم، بهش میگم تا آخر عمر پشتشم حتی با وجود کارهای وحشتناکی که کرده باز هم جزوی از منه و همیشه هم با من میمونه، بهش افتخار میکنم که زنده است.