|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
برای اینه که این وبلاگ رو زدم و هدفم این بوده اون روزها رو برای روح و وجود خودم جبران کنم. یه جورایی از خودم خجالت میکشم!
روزهایی که این گذشته اذیتم میکنه آرزو میکنم کاش میتونستم به گذشته برگردم و همشون رو پاک کنم. همیشه میگم اون حنایی که در اون برهه زمان زندگی کرده من نبودم! یک حنای اشتباهی بوده و من تازه دو ساله که متولد شده ام.
اما الان فکر میکنم اون حنا من بودم؛ و اگر اون حنا در اون برهه از زمان متولد نمیشد و زندگی نمیکرد، الان من وجود نداشتم. اگر اشتباهات نوجوانیم رو نمیکردم، اگر الان برمیگشتم و همشون رو پاک میکردم، میشدم یک دختر خام و ساده که هیچ درکی از مسائل دنیا نداره و باید اون راهِ پر از سختی و دردسر رو در سن بیست سالگی شروع میکردم.
اگر حنای امروز قدرتمند ، با تجربه و با اراده است، تمامش مدیون اون حنای زخمی ایه که از جنگ نوجوانی برگشته :)
الان به اون حنای جنگجو هم بدهکارم، بخاطر زخمهاش و تلفاتی که داده بود خیلی بهش سخت گرفتم، خیلی سرزنش و تحقیرش کردم و خیلی به انزوا فرستادمش.
در این لحظه دوست دارم حنای زخمی وجودمو بغل کنم و بهش دلداری بدم، بهش میگم دوستش دارم و هیچی ازش به دل ندارم، بهش میگم تا آخر عمر پشتشم حتی با وجود کارهای وحشتناکی که کرده باز هم جزوی از منه و همیشه هم با من میمونه، بهش افتخار میکنم که زنده است.