چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟

ترکیب این روزا:

کوکی با شیر

+ تاريخ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 22:20 نويسنده حنـانـه |

یه جوری یه موقع میگفتن ترامپ موردپسند مردمش نیست و به زور سر کار اومده که آدم باورش میشد مردم آمریکا به وحشتناکی رییس جمهورش نیستند!

الان کامنت های امریکایی ها رو زیر پست های ترامپ می‌خوندم؛ من اعتراضی به ترامپ ندیدم. همش این بود: "ممنون که به تمام وعده هایی که دادی عمل کردی و ما رو به اوج رسوندی ما افتخار میکنیم که تو رییس جمهور مائی!"

درنتیجه، این دیوانه با تمام اهداف و اعمالش داره به نفع مردم آمریکا کار میکنه و اون مردم-تمام اون مردم-از این مسئله آگاه و راضی‌اند. 

دیگه نشنوم که "چرا به مردم آمریکا مرگ می‌فرستید و قانون کارما به ما بر میگرده."

اگر قرار بود قانون کارما به جایی برگرده، به مردم امریکا برمیگشت که تمام این سالها پیشرفتشون رو با اگاهی کامل روی ویرانه های زندگی مردم آسیا و آفریقا ساختن!

+ تاريخ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 19:23 نويسنده حنـانـه |

سومین فیلمی که در این ماه توی سینما به تماشا نشستم.

بی نظیر بود! اولین باری بود که بازی نوید محمد زاده رو دیدم و اعتراف می‌کنم جز معدود بازیگرهایی‌ست که منو مجذوب خودش کرده. به قدری با نقشش ارتباط برقرار کردم که نمی‌خواستم به تیتراژ پایانی برسه.

این فیلم جنبه سیاسی، ملی یا هر مسئله ی اعصاب خرد کن دیگه ای نداره. با قلب و وجدانتون بازی می‌کنه!

برید ببینیدش و لذت ببرید.

پوستر فیلم سرخ پوست

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ساعت 13:19 نويسنده حنـانـه |

این روزا حالم خوبه؛ چون خیلی به روحم اهمیت میدم و اجازه نمی‌دم سمی بشه.

سعی می‌کنم طولانی مدت توی خونه نمونم چون تجربه ثابت کرده بهم جنون دست میده!

سعی می‌کنم با دوستام بیشتر وقت بگذرونم و هرروز بیشتر از قبل دوستشون دارم. روابطم خیلی جادویی شده.

سعی می‌کنم کمتر توی شبکه های اجتماعی بگردم و بیشتر کارهای فیزیکی انجام بدم. مثل کتاب خوندن، مرتب کردن اتاقم، نوشتن... یا حتی فکر کردن!

سعی می‌کنم برنامه های جدید توی روزهام جا بدم تا تجربه ها و چالش های جدید داشته باشم. مثل سینما رفتن، کافیشاپ جدید با دوستای جدید، کلاس های جدید.

دوست دارم بیشتر از محدوده امنم خارج بشم تا دیگه قبل از هر کار جدیدی نیاز به قرص ضد استرس و آرامبخش نداشته باشم.

دوست دارم مهارت های جدید یاد بگیرم و خداروشکر خانواده ام حمایت و ذوق می‌کنند. هر چند می‌بینم که نمی‌تونن هزینه اش رو بپردازن و خودم کنسلشون می‌کنم.

دوست دارم بیشتر بگردم و بیشتر و بیشتر ببینم.

این روز ها از مزه ی شیرین زرد آلو روحم بال در میاره و از دیدن خنده های دوستام توی جمع قلبم پر از عشق میشه. دلم می‌خواد ساعت ها بشینم و نگاهشون کنم.

دنیا هنوز پر از نور هست که فقط به واسطه ی وجود تاریکی دیده میشن!

+ تاريخ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 21:44 نويسنده حنـانـه |

تورو به خدا وقتی کولرهای اتوبوس روشنه و به تنهایی می‌تونه کاری کنه که از سرما یخ بزنین؛ پنجره هارو باز نذارید. انقدر بی فکر نباشید. انقدر هرروز اعصاب منو توی اتوبوس خرد نکنید.

اگر ماشین خودتونم بود کولر رو روشن می‌کردید بعد شیشه رو میدادید پایین؟

تا کی انقدر عقب موندگی؟

پی نوشت: درسته بعضی اتوبوس های قدیمی کولرشون جون نداره و باید پنجره رو باز کرد؛ اما اتوبوس های BRT مشهد واقعا تک و ویژه ان. کولرشون، کولر گازیه.

+ تاريخ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸ساعت 14:18 نويسنده حنـانـه |

توی دانشگاه همکلاسی‌هایی دارم که وقتی وارد میشی یه نگاه به سر تا پات میندازن و میگن:

- ابروهات رو بد کشیدی.

- گوشه خط چشمت با اون یکی فرق داره.

-لباس جدیدشو!(اگرم ایرادی پیدا کنن ادامه اش میگن؛ مثلا: لباس جدیدشو ببین! ولی بهت نمیاد)

-قدت بلنده اینطور مانتوها دراز ترت می‌کنه.

-شلوار تنگ نپوش پاهات لاغره لک لک میشی.

-لباس گشاد نپوش شبیه چوب رختی میشی.

-لباس تنگ نپوش شبیه تیر چراغ برق میشی.

-تویم با این سلیقه ات چی رفتی خریدی.

نمی‌دونم چطور به خودشون اجازه میدن همینطور راجب دیگران نظر بدن!

چند وقت پیش نفیسه یه مدل کفش بهم نشون داد و با کلی ذوق گفت حنانه این قشنگه می‌خوام بخرمش؟ با این که حالم از مدلش بهم میخورد() اما وقتی سلیقه اش رو می‌دونم و ذوقش رو می‌بینم؛ نمیگم اه این چیه میخوای بپوشی خیلی بدسلیقه ای! چون چیزی به اسم بد سلیقه وجود نداره. فقط تفاوت سلیقه وجود داره و باید اینو درک کرد وگرنه دیگه چی میمونه از ارتباط های اجتماعی و سازگاری با دیگران؟

همین دختر که مدام به پوشش من ایراد میگیره؛ کفشی خریده بود که اصلا به سلیقه من نمیخورد و خوشم نمیومد ولی به من گفت: ببین چه کفش قشنگی از فلان جا خریدم؛ اونایی که تو میری میخری چیه اونقدر گرون و زشت!

من:  

خب آخه مسلمون مگر من گفتم حالم از این مدل کفش بهم میخوره که تو همچین چیزی رو راجب من میگی!

مسئله ی دوم؛ نمی‌دونم چطور به خودشون اجازه میدن همینطور راجب ظاهر و اندام دیگران نظر بدن و راجب پوشش تعیین تکلیف کنن!

راجب لاغر بودن من نظر میدن وقتی خودشون چاقن! راجب قدبلند بودنم نظر میدن وقتی خودشون انقدر کوتان که از نظر پزشکی، بیماری محسوب میشه. به خال ها و جوش ها و... ایراد میگیرن وقتی خودشون فرقی ندارن.

همین دختری که میگم؛ چشماش پف داره و پلکش پوشیده است؛ درنتیجه اصلا وقتی خط چشم میکشه دیده نمیشه. از روز اول ترم یک ایشون به خط چشم های من ایراد میگرفت و میگفت بلد نیستی و بد میکشی.

یکبار که جفتمون کشیده بودیم؛ چند دقیقه بعد از اینکه نشسته بودم دیدم داره با کناریش به من اشاره میکنه. گفتم چیه؟ دقیق یادم نمیاد اما از خط چشمم ایراد گرفت. یه نگاه بهش کردم و گفتم خوبه حداقل من وقتی خط چشم می‌کشم فایده ای داره؛ تو چی که فقط خط چشم های به اون گرونی رو حیف میکنی با اون پف چشمات!

انقددددر دلم خنک شد! انقددددر حس خوبی بهم دست داد که نگو. بعد از تقریبا دو ترم یکبار مقابله به مثل کردم! اما خب به مرور حس خوبی بهم نمیداد چون تبدیل به دختر بدی شده بودم. یک عقده ای ایرادگیر درست مثل اون. اینو نمی‌خواستم! پس سعی کردم ازش دور شم و دور شم و دور شم. از تمام کسایی که نمی‌ذارن خودم باشم! هرچند بعدش کلی توی جمع ها گفتن حنا محل نمیده و دوستاشو عوض میکنه و کلی حرف دیگه که باعث میشد نظر دیگران راجبم عوض شه!

پس از فاصله گرفتن از این آدمهای بیخود، اعتماد بنفسم بیشتر و بیشتر شد و تونستم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم

هرچند هنوز هم وقتی توی جمع های دوستانه هستیم حضور داره و از گزندش در امان نیستم؛ اما حداقلش اینه که پیش خودم مطمئنم که اون داره گ*و*ه منو تناول میکنه و من ایرادی ندارم. برعکس گذشته که فکر میکردم ایراد هایی که میگیره واقعا اساسی ان و هرروز که حاضر میشدم تا برم دانشگاه توی آینه نگاه میکردم تا ببینم امروز آلا چه ایرادی میتونه بگیره؟

+ تاريخ پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ساعت 21:46 نويسنده حنـانـه |

من به تاریخ کشورم خیلی اهمیت میدم.

نه تنها تاریخ این مرز جغرافیایی؛ بلکه به تاریخ تمام بشریت اهمیت میدم. معتقدم ریشه ی ما در تاریخمونه. ریشه های عمیق تر در تاریخ کشورمون؛ و پس از اون در تاریخ بشریت که مرز و نژاد نمیپذیره.

به همین دلیل فیلم هایی که میبینم فاخر و ارزشی هستند.(هر اراجیف کمدی و اجتماعی رو نگا نمیکنم)

این فیلم قدرتمند، بزرگ، وحشتناک، غم انگیز و ملی بود.

اگر مثل من دغدغه مندید و رنگ دغدغه تون همرنگ منه؛ این فیلم رو توی سینما تماشا کنید.

بر اساس یک داستان واقعی بود که اکثریتمون به چشم دیدیمش. عبدالمالک ریگی و طایفه اش!

اما داستان درباره عبدالمالک نبود چون کمتر کسی هست که امروزه راجبش ندونه. تروریست ایرانی القاعده که در سیستان و بلوچستان هزاران هزار نفر رو به جرم کافر بودن قتل عام کرد. درست مانند تفکر داعش!

داستان درباره فائزه همسر مظلوم و بی گناه عبدالحمید، برادر بزرگتر عبدالمالک، بود. دختری جوان که بدون اطلاع از تروریست بودن طایفه ریگی، با اونها وصلت می‌کنه و قبل از سن ۲۱ سالگی...

+ تاريخ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 17:8 نويسنده حنـانـه |

رفته بودم عابر بانک تا رمز دوم بگیرم.

از ابتدای شروع کارم، یک دختر نسبتا همسن خودم، اومد پشت سرم ایستاد و زل زد به مانیتور دستگاه. فاصله اش تا صورتم دو وجب بود!

موقع وارد کردن رمز ها کمی پشتم رو یه سمتش مایل کردم تا حداقل از رفتارم متوجه بشه که داره به حریم خصوصی طرف مقابل تجاوز میکنه و کارش شدیدا به دور از ادبه؛ اما تاثیری نداشت!

وقتی کارم تموم شد و کارتم رو برداشتم رو بهش گفتم یکم عقب تر وایمیستادین!

در حال حرکت بودم که داد زد: حالا میلیاردی توی کارتت پول نیست!

برگشتم و با میزان بلندی ای که صداش داشت جوابشو دادم: تو فکر کن هست بی شخصیت!


اینکه موجودی حساب طرف یک هزار تومن هست یا یک میلیارد تومن، دلیل بر این نمیشه که در نقض حریم شخصیش تفاوتی قائل باشید!

اینکه تصور کنید شما از میزان موجودی طرف آگاهی دارید و فالگیر یا رمال هستید، یک تَوهُمه و ریشه در غرور و تعصب شما جهت عدم پذیرش اشتباهتون داره!

حریم شخصی دیگران رو در جامعه حفظ کنید.

قبل از این که سعی در : بزک کردن، تعریف یک استایل خاص برای خود و نشان دادن ظاهر لاکچری و خفنتان داشته باشید؛

تلاش کنید:

قوانین اجتماع رو بیاموزید.

ادب و فرهنگ اجتماعی رو بیاموزید.

روی تربیت فرزندانتان تمرکز بیشتری کنید.

و در آخر مانند یک انسان وارد جامعه شوید؛ نه یک پتیاره ی دریده!

پی نوشت: آخرش نتونستم عصبانیتمو کنترل کنم!

+ تاريخ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ساعت 15:26 نويسنده حنـانـه |

اینستام رو غیر فعال کردم.

به خودم افتخار می‌کنم!

فضای مجازی بیش از اونکه فکرش رو بکنم توی زندگیم زیاد شده بود.

استادمون هفته ی آخر میگفت: "معلومه شما وقت ندارید. من درک میکنم. وظیفه ی مهمی که شما در برابر شبکه های اجتماعی دارید رو نمیتونیم نادیده بگیریم. شما دارید از این همه سرمایه گذاری شرکت ها حمایت میکنید و دیگه جایی برای درس خوندن نمیمونه، جای برای زندگی کردن نمیمونه."

درنتیجه یکم بهم برخورد و بعد از یک هفته اقدام کردم.

حال برویم یکم به دور از پست و استوری گذاشتن، با عزیزانمون وقت بگذرونیم.

+ تاريخ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸ساعت 14:38 نويسنده حنـانـه |

هر چیز خوبی که الان هستم، هر چیزی که تا الان به دست آوردم، هر چیزی که تا الان شدم؛

همش خودم بودم، تمامش رو خودم به دست آوردم.

خودم خودم رو از دنیای کثیفی که داشتن منو توش غرق میکردن نجات دادم.

انقدر دست و پا زدم که شنا کردن رو یاد گرفتم.

هنوزم دارم توی یه باتلاق شنا میکنم.

+ تاريخ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 22:31 نويسنده حنـانـه |

خلا درونم به اندازه یک کهکشانه؛ مگر با یه منظومه پُرش کنم.

+ تاريخ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸ساعت 22:19 نويسنده حنـانـه |

یک کیلو کم کردم؛ اما انگار 5-6 کیلوعه!

هر چی داشتم و کاشته بودم، آب شد به لطف خودم :/

بعد از این امتحانات کوفتی یکم باید به تغذیه ام برسم و دوباره کیلو هایی که از دست دادم رو برگردونم؛ حالم داره بهم میخوره دیگه!

فعلا دارم سعی میکنم وعده های غذاییم رو جا نندازم و روزی یک دونه قرص ویتامین میخورم.

کاش بشه حالا که رمضان تموم شده دوباره آب خوردن رو شروع کنم و کمبود آبم جبران شه.

خلاصه درد و مرضام زیاده؛ شما بپرس تا بگم.

چند روز پیش ازم میپرسید: دردات خوب شد؟

گفتم کدوم دردم؟

یکم خندید بعد گفت همه ی دردات![با چشم از بالا تا پایینم رو اشاره کرد]

خلاصه به عمق فاجعه ام پی ببرید

+ تاريخ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸ساعت 22:10 نويسنده حنـانـه |

به دلیل درخواست های مکرر (۲نفر خواستن که البته بسیار عزیزن برام) می‌خوام راجب موهام کوتاه و مختصر بگم که چطور تقویتشون کردم. (مورد آخر از همه مهمتر):

  1. هر ماه یک سانت از پایین موهام قیچی می‌کنم. البته یه نفر باید قیچی کنه که دستش سبک باشه و موها به اصطلاح قهر نکنن.
  2. هیچ ماده شیمیایی به موهام نمی‌زنم؛ نه تافت نه ژل نه سرم و...
  3. بر اساس طبع و مزاجم یک شب در میون روغن مالیدم به پوست سرم. حتما حواستون باشه طبیعی باشن. روغن هایی که استفاده کردم : بیشتر کُندُش، کمتر زیتون
  4. من از "عصاره گیاه خرگوشک برای تقویت مو" برای پرپشت کردن ابرو هام استفاده کردم و دو برابر شدن ابروهام. به قدری که هنوز وقتی میرم توی فامیل میگن چیزی زدی به ابروهات؟ حتما برای مو هم تاثیر داره! البته اصل گیر بیارین.
  5. شامپو پرمون با سبوس برنج رو چندماهی زدم تا بعد از فر دائمی که موهام رو خشک کرده بود؛ موهام دوباره نرم بشه و شد! الان شامپو تخم مرغی میزنم. البته میگن شامپو تخم مرغی به بعضی موها نمیخوره.
  6. فکر کنم همه رو گفتم
  7. یک استکان روغن زیتون، یک استکان روغن نارگیل آب شده به روش بنماری، سه قاشق چای خوری حنا. مخلوط کنید ۳ روز بمونه کنار بعد روی پوست سرتون از شب تا صبح بذارید. موهای مامانم با این ترکیب خییییلی پر پشت شده و بیشتر از کارهایی که من کردم جواب داده اونم توی مدت خیلی کوتاه تر!!! قراره من بعد امتحانام که سرم خلوت شد استفاده کنم. معجزه میکنه در حدی که یوقتا از حسودی میرم موهاشو میکشمولی فراموش نکنید حتما اصل باشه و از روغنگیری ها معتبر تهیه کنید.
+ تاريخ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸ساعت 22:20 نويسنده حنـانـه |

بالاخره بعد از بیست سال موفق شدم موهام رو گوجه ای ببندم. مثل بیوتی بلاگر ها نیست. کلی مو از دور و برش بیرون زده و هیچ هماهنگی بینشون نیست؛ اما دوستش دارم و از موفقیت توی این کار خیلی خوشحالم!

 دیگه قرار نیست به این خاطر که موهام لخت و غیره حالت پذیر یا کم پشت هستند، ازشون متنفر باشم و بهشون نرسم. این موها بی نظیرن و من عاشقشونم.

قرار با همدیگه بهترین ها رو انجام بدیم، از جمله کلی مدل موی جدید و خفن!


از جمله اعتماد بنفس های جدیدی که کسب کردم رو در متن بالا می‌بینید.[کپی شده از دفترچه ام- ۲۷ اردیبهشت ۹۸]

مرغ همسایه غازه؛ و همینطور وقتی موهات لخته، موی فر دوست داری؛ و وقتی موهات فره، موی لخت دوست داری!

البته تحسین می‌کنم اشخاصی رو که چنین بیماری ای ندارن!

خب من از اول خلقتم تا مدتی قبل این بیماری رو داشتم. از کمبود اعتماد بنفس نشات می‌گرفت. از مدل موهام متنفر بودم و حتی یک سال موهام رو فر دائم کردم. چقدر لذت بخش بودم برام. البته بعد یک سال و نیم، دلم برای موهای صافم تنگ شده بود. بعد از تموم شدن فر موهام؛ عاشق موهام شدم و به جای تغییرشون، سعی کردم تقویتشون کنم. الان موهام دوبرابر شده و نرم و سر حال تر. به لطف خودم!

خواستم این موفقیت ثبت شه؛ ممنون که تا اینجا خوندید. خودم بودم نمی‌خوندم!!!

+ تاريخ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸ساعت 19:2 نويسنده حنـانـه |

 you know

I don't want to be in this world

I want to be one of those characters Who StanLee made in his imaginary

+ تاريخ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸ساعت 18:51 نويسنده حنـانـه |