|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
توی دانشگاه همکلاسیهایی دارم که وقتی وارد میشی یه نگاه به سر تا پات میندازن و میگن:
- ابروهات رو بد کشیدی.
- گوشه خط چشمت با اون یکی فرق داره.
-لباس جدیدشو!(اگرم ایرادی پیدا کنن ادامه اش میگن؛ مثلا: لباس جدیدشو ببین! ولی بهت نمیاد)
-قدت بلنده اینطور مانتوها دراز ترت میکنه.
-شلوار تنگ نپوش پاهات لاغره لک لک میشی.
-لباس گشاد نپوش شبیه چوب رختی میشی.
-لباس تنگ نپوش شبیه تیر چراغ برق میشی.
-تویم با این سلیقه ات چی رفتی خریدی.
نمیدونم چطور به خودشون اجازه میدن همینطور راجب دیگران نظر بدن!
چند وقت پیش نفیسه یه مدل کفش بهم نشون داد و با کلی ذوق گفت حنانه این قشنگه میخوام بخرمش؟ با این که حالم از مدلش بهم میخورد(
) اما وقتی سلیقه اش رو میدونم و ذوقش رو میبینم؛ نمیگم اه این چیه میخوای بپوشی خیلی بدسلیقه ای! چون چیزی به اسم بد سلیقه وجود نداره. فقط تفاوت سلیقه وجود داره و باید اینو درک کرد وگرنه دیگه چی میمونه از ارتباط های اجتماعی و سازگاری با دیگران؟
همین دختر که مدام به پوشش من ایراد میگیره؛ کفشی خریده بود که اصلا به سلیقه من نمیخورد و خوشم نمیومد ولی به من گفت: ببین چه کفش قشنگی از فلان جا خریدم؛ اونایی که تو میری میخری چیه اونقدر گرون و زشت!
من:
خب آخه مسلمون مگر من گفتم حالم از این مدل کفش بهم میخوره که تو همچین چیزی رو راجب من میگی!
مسئله ی دوم؛ نمیدونم چطور به خودشون اجازه میدن همینطور راجب ظاهر و اندام دیگران نظر بدن و راجب پوشش تعیین تکلیف کنن!
راجب لاغر بودن من نظر میدن وقتی خودشون چاقن! راجب قدبلند بودنم نظر میدن وقتی خودشون انقدر کوتان که از نظر پزشکی، بیماری محسوب میشه. به خال ها و جوش ها و... ایراد میگیرن وقتی خودشون فرقی ندارن.
همین دختری که میگم؛ چشماش پف داره و پلکش پوشیده است؛ درنتیجه اصلا وقتی خط چشم میکشه دیده نمیشه. از روز اول ترم یک ایشون به خط چشم های من ایراد میگرفت و میگفت بلد نیستی و بد میکشی.
یکبار که جفتمون کشیده بودیم؛ چند دقیقه بعد از اینکه نشسته بودم دیدم داره با کناریش به من اشاره میکنه. گفتم چیه؟ دقیق یادم نمیاد اما از خط چشمم ایراد گرفت. یه نگاه بهش کردم و گفتم خوبه حداقل من وقتی خط چشم میکشم فایده ای داره؛ تو چی که فقط خط چشم های به اون گرونی رو حیف میکنی با اون پف چشمات!
انقددددر دلم خنک شد! انقددددر حس خوبی بهم دست داد که نگو. بعد از تقریبا دو ترم یکبار مقابله به مثل کردم! اما خب به مرور حس خوبی بهم نمیداد چون تبدیل به دختر بدی شده بودم. یک عقده ای ایرادگیر درست مثل اون. اینو نمیخواستم! پس سعی کردم ازش دور شم و دور شم و دور شم. از تمام کسایی که نمیذارن خودم باشم! هرچند بعدش کلی توی جمع ها گفتن حنا محل نمیده و دوستاشو عوض میکنه و کلی حرف دیگه که باعث میشد نظر دیگران راجبم عوض شه!
پس از فاصله گرفتن از این آدمهای بیخود، اعتماد بنفسم بیشتر و بیشتر شد و تونستم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم
هرچند هنوز هم وقتی توی جمع های دوستانه هستیم حضور داره و از گزندش در امان نیستم؛ اما حداقلش اینه که پیش خودم مطمئنم که اون داره گ*و*ه منو تناول میکنه و من ایرادی ندارم. برعکس گذشته که فکر میکردم ایراد هایی که میگیره واقعا اساسی ان و هرروز که حاضر میشدم تا برم دانشگاه توی آینه نگاه میکردم تا ببینم امروز آلا چه ایرادی میتونه بگیره؟