|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
شاید من خیلی نازک-نارنجیام. بهرحال وقتی بهش دقیق میشم، میبینم که بالاخره یک چیزی از همه به دل گرفتهام؛ حتی یک کلمه یا یک نگاه!
قسمت بد ماجرا اینجاست که هیچوقت نتونستم کسی رو توی زندگیم ببخشم؛ حتی وقتی گفتم بخشیدم! [نشانه ضعف روحم نیست پس چیه؟]
قسمت بدتر ماجرا اینجاست که هیچوقت به طول کامل آدمهایی که بهم زخم زدند رو از زندگیم پاک نکردم، یعنی نتونستم. هرروز که میبینمشون اون زخمها دوباره باز میشن؛ حتی اگر لبخند بزنم!
وای به وقتی که اون آدمها یک زخم دیگه هم روی زخم قبلی جا بذارند!
[اگر هانا بیکر به جای من بود تا الان دستاش که هیچ، کل بدنش رو با تیغ زده بود و خودکشی کرده بود!
]