|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
داشتم وسایل اضافی رو توی انباری جا میکردم. خواستم سطلهای رنگ خالی رو بالای وسایل دیگه بذارم که یهو سر خوردن و به شکل زیبایی روی دهنم فرود اومدن.
چند قطره اشک که بخاطر درد نبود ریختم. خون نیومد اما به قدری دلم پر بود و عصبانی بودم که قابلمه رو برداشتم و پرت کردم. بعدش هم سطل ها... خواستم داد بزنم اما فقط دستامو مشت کردم و سرمو توی تشت های چیده شده فرو کردم.
دوتا مشکل وجود داره:
۱. قابلمه پاره شده نمیدونم چطور صحنه سازی کنم که حادثه عمدی تلقی نشه.
۲. دارم از خودم میترسم. خیلی میترسم.