چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟

نشستم توی حیاط کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید رو میخونم.

گلدونام رو به حیاط منتقل کردم. البته فقط اونایی که زیر آفتاب نمی‌سوزن.

مامان از دیروز یه موکت و کناره و پشتی کنار گلدونام پهن کرده.

چای دم کردم با خرما. از امروز خیلی دارم دقت می‌کنم مواد غذایی نخورم که باعث بشه جوش بزنم. می‌خوام هفته ای دو سه بار هم ماسک بذارم. خیلی خودمو ول کردم.

بگذریم... یه زنبور خیلی خیلی کوچولو اومد دور و بر آلوئه ورام می‌چرخید. نگاهش می‌کردم. سر هر شاخه اش می‌رفت و با دقت بهش نگاه می‌کرد یا بو می‌کرد. (نمی‌دونم چی کار می‌کرد!)

آخرم دید اینجا شکوفه و گرده گل گیرش نمیاد ، رفت.

همینطور که از این شاخه به اون شاخه می‌رفت بهش گفتم کوچولوی مامان اینا گرده ندارن برای عسلات... اما مثل این که خودش باید مطمئن می‌شد!

+ تاريخ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت 16:2 نويسنده حنـانـه |