|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
با خودم قرار کردم، بعد از خوندن تله شادمانی و عادتهای اتمی دیگه تا اطلاع ثانوی کتابی در ژانر روانشناسی خودیاری و خود خفن پنداری نخونم. این ژانر یک تصور فِیک از دنیای اطرافت و البته از خودت، بهت ارائه میده که فقط و فقط تشنه ی خوندن بیشتر این سبک میشی تا بیشتر حس خوب و خفن بودن بهت دست بده.
انقدر که سراغ کتاب های داستانی نرفته بودم، مزه شیرینشون رو یادم رفته بود. کتاب شرلوک هولمز علیه دراکولا رو خوندم. من قبلا نمیدونستم شرلوک هولمز واقعا وجود داشته. وقتی دیدم روی کتاب نوشته به قلم دکتر جان واتسون، به این کشف رسیدم که این بزرگواران دوست داشتنی روزی روزگاری روی زمین زندگی کردند. من سری شرلوک که با بازی بندیکت بود رو میپرستم. درنتیجه کاملا با کتابش ارتباط برقرار کردم و اتفاقات برام زنده و قابل رویت بودن. فقط بگم و ژانر داستان پلیسی از بهترین ژانر های موجود در دنیاست و هیچوقت نمیتونم عطشم نسبت بهش رو با کلمات توصیف کنم.
این مدتی که این داستان رو میخوندم به حدی حالم خوب بود و فارغ از دنیا بودم که ترجیح میدم در دنیای قصه ها باقی بمونم.