|
چـه چیـزی نکبـت زنـدگـی را جبـران میـکند جز رویـا...؟
|
یکبار رفته بودیم پارک بانوان، یک پسربچه از نهالی آویزون شده بود و محکم میکشیدش. بنظرتون اگر قصدش کندنش نبوده پس چی بوده؟ منم تا دیدم سرش داد زدم : محکم تر بکش حتما کنده میشه. وقتی نگاهم کرد گفتم : برو پیش مامانت.
اونم فرار کرد.
یکبار دیگه هم شهادت امام رضا بود و پیاده عازم حرم بودم. همینطور که راه میرفتم به این زوارهای مثلا مسلمون فحش میدادم و به امام رضا میگفتم توروخدا اینارو سوسک کن. از بس لیوان شربت ریخته بودن روی زمین!!! کمی جلوتر، یک زن وشوهر از همون لیوان ها دستشون بود. مرده لیوان رو همراه محتوای داخلش روی باغچه پرت کرد.( دقیقا در فاصله ی یک متری سطل اشغال) داشت برمیگشت تا لیوان زنش رو هم بگیره و به سرنوشت دیگری دچارش کنه که لیوان رو از توی باغچه برداشتم و با کلی چشم غره و حرص انداختمش توی سطل آشغال. این حرکتم رو دید. به تمسخر گفت: چقدر منظم! و پشت سر من اومد تا لیوان زنش رو توی سطل آشغال بندازه. مهم نیست من در جوابش چی بارش کردم. مهم اینه که با وجود خر بودنش، از من پیروی کرد و لیوان رو توی سطل اشغال انداخت.
همین برای من کافی بود.
از این ماجراها زیاد دارم. حقیقتا صبح که پام رو از در میذارم بیرون سر مسائل مختلف با مردم در جنگ هستم. مادرم میگه نباید این کار رو بکنم چون فایده ای نداره. اما فکر میکنم در بلند مدت جواب خواهد داد. به علاوه نمیتونم بخاطر این که ممکنه جواب نده، سکوت کنم. مهم نیست برام که جواب بده یا نه، مهم ساکت نبودنمه.